تبليغاتX
مطلب از این قرار است:

مطلب از این قرار است:

چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال-در سینه_در تنم!!

خوب مث اینکه داره فضای اینجا عوض میشه!

رو این حساب بعضی از پستهای اینجا رو می ذارم تو یه وبلاگه دیگه

این جا هم دیگه آپ نمی شه

+ نوشته شده در Sun 15 Jun 2008ساعت 10:32 AM توسط آرزو |

روی ذهن زمین

صف کشیده اند

 

چکمه های استخوانی حرف های تو

 

زمین زیر نامت متورم می شود

 

و خورشید هم

 

در سیگار برگت گر گرفته است

 

دریا از شورش چشم تو خروشان ،

 

و کوه به استقامت تو تکیه داده است

 

ارنستو

 

چقدر نام تو آزاد است

 

قد تو از کهکشان راه شیری بلندتر

 

و قاب لبخندت

 

هنوز از دیوار خاطرات کوبا

 

آویزان است!!

+ نوشته شده در Tue 13 May 2008ساعت 0:53 AM توسط آرزو |

انتقاد مارکس از دین مساوی با انکارهمه ی

 

ارزشهای روحی (معنوی)در نظر گرفته شدو این

 

بیشتر برای کسانی واضح وبدیهی بود که فرض

 

می کنند اعتقاد به ماورا، شرط جهت گیری

 

معنوی ( انسان )است .

 

در آغاز کافی است گفته شود که این تصویر

 

عوامانه از "ماتریالیسم" مارکس-گرایشِ ضد

 

معنوی او،اشتیاقش به همسانی و تبعیت-تماماًً

 

غلط است.هدف مارکس رهایی معنوی انسان

 

،آزادی اش اززنجیرهای جبر اقتصادی

 

،بازگردانیدن تمامیتِ انسانی اش به او و نیز

 

توانمند کردن انسان به ایجاد یگانگی با همنوعان

 

و با طبیعت بود.و آن چیزی است که انسان واقعی

 

نیازمند آن است.ودریغا که پس از سالها هنوز آثار

 

مارکس به خوبی مطالعه،ترجمه و حتی منتشر

 

نمی شوند.هدف اصلی مارکس آزاد کردن انسان

 

از فشار نیازهای اقتصادی است تا بتواند انسانِ به

 

تمام (معنا) باشد.(تاکیدم برای خاطر آن دسته از کسانی و

 

شبهه روشنفکرانی است که بدون آنکه سطری از مکتوبات

 

بیچاره مارکس را خوانده باشند نظریاتش را رد می کنند،وجالب

 

آنکه همان حضرات باز هم بدون اندکی مطالعه در باب

 

خداشناسی دینی را قبول می کنند.(دین ارثی!) دغدغه ی

 

مارکس در درجه ی اول ، رهایی انسان همچون

 

یک فرد وغلبه بر بیگانگی اش و بازسازی

 

ظرفیت اش برای پیوستن کامل به انسانهای دیگر

 

و طبیعت است.هدف سوسیالیسم(مارکس)،

 

براساس نظریه اش درباره ی انسان ، نوعی

 

منجی باوریِ پیامبرانه ، البته به زبان قرن نوزدهم

 

است.پس چگونه است که فلسفه ی مارکس چنین

 

به تمامی غلط فهمیده می شود و تا حد مشتبه

 

شدن با متضاد خویش،تحریف می گردد؟یکی از

 

دلایلش البته در این واقعیت نهفته است که

 

کمونیست های روسی نظریه ی مارکس را از آن

 

خود دانستند و کوشیدند جهان را متقاعد کنندکه در

 

نظریه و عمل شان  از ایده های او پیروی می

 

کنند.هرچند حقیقت خلاف این امر است ، اما

 

غرب ادعای های تبلیغ گرانه ی آنان را پذیرفت و

 

سر انجام نیز این امررا مسلم فرض گرفت که

 

موضع مارکس با نظر و عمل (کمونیست های

 

روسی) منطبق است .( و انتقاد من از دوستان و

 

کسانی که اهل مطالعه هستند نیز از همین جا

 

سرچشمه میگیرد که ما آنچنان حقیقت را نمیبینیم

 

که یا حق مسلم را با غرب (امپریالیسم)میدانیم و

 

یا با کمونیست های روس در صورتی که هردو

 

در اشتباهند (وبه نظر بنده هردو یکی هستند) و

 

من به شخصه مخالف سرسخت لنین و انقلاب

 

بیموردی هستم که انجام داد، هر چند به واسطه ی

 

کامل آلمان ها به قدرت رسید روسیه را تغییر داد

 

اما خودش و دار و دسته اش (بلشویک ها )

 

آنچنان نام گرامی سوسیالیسم را به لجن کشیدند و

 

مارکس را تحریف کردند که هزاران

 

چامسکی،مارکوزه،فروم ،مساروش و غیره به

 

سختی می توانند به مردم به قبولانند که اشتباه شده

 

است ، پس دوستان گرامی لطفا آگاه باشید زیرا که

 

تنها آگاهی عمیق است که مارا نجات میدهد.)

 

 

در واقع هرچند کمونیست های شوروی همانند

 

سوسیالیست های اصلاح طلب معتقد بودند دشمن

 

سرمایه داری اند،کمونیسم یا سوسیالیسم را با

 

الهام از روح سرمایه داری درک میکردند.برای

 

آنان سوسیالیسم معرف جامعه ای نبود که از نظر

 

انسانی،متفاوت از سرمایه داری

 

است؛بلکه،بیشتر،شکلی ازسرمایه داری بود که در

 

آن، طبقه ی کارگر به موضع برتر دست یافته

 

بود.

 

 

 

منبع:سرشت راستین انسان

نوشتۀ اریک فروم

+ نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت 11:59 PM توسط آرزو |

 

 

 

 

خـســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته ام !!

+ نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت 12:50 PM توسط آرزو |

اشتياقي كه شيليايي ها، دوشنبه 12 ژوئيه، در برگزاري يكصدمين زادروز شاعر و نويسنده خود « پابلو نرودا » نشان دادند هركس را كه در جريان گزارش مربوط قرار گيرد اميدوار ، نسبت به وجدان بيدار انسانها خوشبين و به ادامه خدمت به آنان ترغيب مي كند. صدها تن از مردم معمولي شيلي 31 سال پس از مرگ پابلو در سپيده دم در زير باران شديد به ايستگاه راه آهن سانتياگو رفتند و به ريكاردو لاگوس رئيس جمهوري و پانصد مقام، استاد و انديشمند شيلي پيوستند و 315 كيلو متر راه را پيمودند تا در شهر « پارال»، زادگاه پابلو از او تجليل كنند. در ميدان راه آهن كه پدر پابلو در آنجا روزگاري يك كارگر ساده بود از سوي مردم داوطلب با سيب سرخ بر كف ميدان يك قلب 22 متر در 23 متر ساخته شده بود كه نام شاعر را با گل سفيد روي آن نوشته بودند. پابلو كه داراي چندين مجموعه شهر و مولف كتب متعدد است مردم و جغرافياي آمريكاي لاتين را به شعر درآورده و سيه روزي و بدبختي اين مردم و علل آن را به بهترين وجه منعكس ساخته است. همين كتاب در سال 1971 وي را برنده جايزه ادبي نوبل ساخت. پابلو كه هوادار رفاه مردم و سوسياليسم بود در جريان جنگ داخلي اسپانيا در اين كشور بود و كشتار انسان به دست انسان به خاطر كسب قدرت و در نتيجه دست يافتن به مال او را سخت آرزده ساخت . از آنجا به پاريس رفت و كمك كرد تا بيش از دو هزار آواره اين جنگ به شيلي مهاجرت كنند. اين عمل او در اروپا آن چنان گل كرد كه دولت وقت شيلي ابلاغ سفير در پاريس را براي پابلو فرستاد و او ناخواسته دپيلمات شد، ديپلماتي كه سفارت را تبديل به محل اجتماع شعراء و شعر خواني كرده بود. در بازگشت به شيلي، مردم او را سناتور كردند، سناتوري كه هرگز راي مثبت و منفي نداد. او مي گقت كه چون مطمئن نيست كه قانون پيشنهاد شده به كسي آسيب نمي رساند، ترجيح مي دهد كه راي ندهد تا وجدانش آسوده باشد. پابلو كه 12 ژوئيه 1904 به دنيا آمده بود 23 سپتامبر 1973 از بيماري سرطان درگذشت. مرگ او 12 روز پس از كودتاي ژنرال پينوشه و قتل « سالوادور آلنده » روي داد. وي در اين 12 روز برمرگ آلنده گريسته بود و خبرش به گوش پينوشه رسيده بود و دستور داده بود كه به منظور ارعاب، خانه شاعر را به بهانه يافتن اسلحه! بازرسي كنند و اين عمل كه با خشونت انجام گرفت مرگ او را تسريع كرد. پينوشه به تشويق و حمايت « سيا » بر ضد آلنده سوسياليست كودتا كرد و پس از آن، 17 سال با ديكتاتوري شيلي را اداره كرد.

+ نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت 10:57 AM توسط آرزو |

Go to fullsize image

چه چیزی لازم است تا در این سیاره


بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟


هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد


هر کسی در عشق تو دخالت می کند


چیزهای وحشتناکی می گویند


در باره ی مرد و زنی که


بعد از آن همه با هم گردیدن


همه جور عذاب وجدان


به کاری شگفت دست می زنند


با هم در تختی دراز می کشند


از خودم می پرسم


آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند


یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند


آیا در گوش یکدیگر


در مرداب


از قورباغه های حرامزاده می گویند


و یا از شادی زندگی دوزیستی شان


از خودم می پرسم


آیا پرندگان


پرندگان دشمن را


انگشت نما می کنند؟


آیا گاو های نر


پیش از آنکه در دیدرس همه


با ماده گاوی بیرون روند


با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟



جاده ها هم چشم دارند



پارک ها پلیس



هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند



پنجره ها نام ها را نام می برند



توپ و جوخه ی سربازان در کارند



با مأموریتی برای پایان دادن به عشق



گوشها و آرواره ها همه در کارند

تا آنکه مرد و معشوقش

ناگزیر بر روی دوچرخه ای


شتابزده


به لحظه ی اوج جاری شوند!!

+ نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت 10:49 AM توسط آرزو |

آن کس که می تواند فضای نوشته های مرا حس کند می داند که این فضای بلندی هاست.

فضایی که هوا در آن پر شور و نشاط است.

برای این فضا باید خلق شد وگرنه خطر سرماخوردگی در کمین خواهد بود.

یخبندان نزدیک است.

تنهایی بینهایت است.

+ نوشته شده در Mon 28 Apr 2008ساعت 6:56 PM توسط آرزو |

من نه محمدم ـ نه موسی و نه...

حرق من هم وحی الهی نیست که بگم این حتما" خوبه و اون حتما" بد...

من با این وبلاگ زندگی کردم ـ تغییر کردم ـ و شاید بالا اومدم!!!

من میگم ـ مینویسم و بر عکس خیلیها حق انتخاب می دم.

به این میگن تنوع نه بی ربطی!!!

 

این تنوعه که حق انتخاب میده.

 

+ نوشته شده در Tue 15 Apr 2008ساعت 4:9 PM توسط آرزو |

گرفتار

وحشت زده

مبهوت

از شعبده زیستن

به چشم دیدن

به گوش شنیدن

به دست سودن

به بینی بوئیدن

به زبان چشیدن

به قصد دریافت آن که

زندگی چیست

چه می تواند باشد .

گرفتار

وحشت زده

مبهوت.

+ نوشته شده در Mon 24 Mar 2008ساعت 12:0 PM توسط آرزو |

سیمون دوبووار (به فرانسوی: Simone De Beauvoir) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانواده‌ای بورژوا به دنیا آمد

 

زندگی

دوبوار پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه، به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبوار دانشجوی این مدرسه نبود. سارتر همچنین دوست نزدیک او بود. بووار و سارتر در تمام عمر شریک و همدم جداناپذیر یکدیگر باقی ماندند.اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، شامل وفاداری و تک‌همسری نبود.

بووار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته می‌شود. معروف‌ترین اثر وی جنس دوم (عنوان اصلی: Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد.

سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶ به‌خاطر ذات‌الریه از دنیا رفت. وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شده‌است.

 

جنس دوم

 

در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلال‌های خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان می‌کند. بووار به‌عنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی به‌همین منوال استنباط می‌کند که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود.

 بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. حتی مری ولستونکرفت مردها را به‌عنوان ایده‌آلی که زن‌ها آرزوی رسیدن به آن را دارند به‌حساب می‌آورد. . در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

 

آثار

 

 ۱۹۴۳     مهمان

۱۹۴۵      خون دیگران

 ۱۹۴۶    همه می‌میرند

۱۹۴۹       جنس دوم

۱۹۵۴     ماندارین‌ها

۱۹۵۸    خاطرات یک دختر مطیع

۱۹۶۴    مرگی بسیار آرام

۱۹۶۶     تصاویر زیبا

۱۹۶۷    زن وانهاده

۱۹۷۰    کهنسالی

۱۹۸۴    مراسم وداع

+ نوشته شده در Wed 13 Feb 2008ساعت 5:1 PM توسط آرزو |

و انسان بدنیا می آید

                  در حالی که تمام تصمیم ها

                               برای آینده اش گرفته شده است

برای ارنستو یک دقیقه سکوت

....

تو نیستی و پرچم ها در غیاب تو بر افراشته می شوند

تا مردمی که سیاه و شیرین می آیند

آزادی شان را جشن بگیرند

                 (با احترام به تو )

او دستهایش را در راه آزادی به کسانی بخشید

که دستهایشان را در راه آزادی بخشیده بودند

تو نیستی

و مردمی که دوستشان داشتی حالا آزادند

کوههایی که دوستشان داشتی هنوز سر به فلک کشیده اند

کوچه هایی که دوستشان داشتی

حالا در خنده های بچه ها و رهگذران شریکند

و پنجره هایی که دوستشان داشتی حالا در آزادی کامل

رو به آسودگی شهر باز می شوند

او چشمهایش را در راه آزادی به کسانی بخشید

تا درغیابش به افق های انسانی نگاه کنند

تو نیستی

و خون تو که هنوز زنده است

ارسال می شود به تمام نقاط دنیا

با قطارهایی که با سرعت تاریخ از میان آدمها و اعتقاداتشان می گذرند

او جانش را در راه آزادی به مردمی بخشید

که جانشان را در راه آزادی  به خطر انداخته بودند

تو نیستی ارنستو

تو نیستی و انسان آیا

می رسد روزی که دستش را درخون برادرش هابیل نشوید ؟

و انسان آیا می رسد روزی

که به سرنوشت انسان های دیگری نیز بیندیشد؟

او جای خالی اش را در راه آزادی  به کسانی بخشید

 که جانشان را در راه آزادی به افق های دور پیوند زده اند

تو نیستی ارنستو

تو نیستی

و دنیا به احترام تو یک دقیقه سکوت خواهد کرد

..........................

..........................

و انسان فرا خوانده می شود

با تمام استخوانهایی

که در هر کاری شریک بوده اند

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 3 Feb 2008ساعت 1:11 PM توسط آرزو |

در جواب چند تا کامنت با مزه باید بگم :

در ضمن :

+ نوشته شده در Mon 14 Jan 2008ساعت 9:31 AM توسط آرزو |

به زودی آپ خواهم کرد. همین !!

+ نوشته شده در Sun 16 Dec 2007ساعت 12:55 PM توسط آرزو |

بنا به دلایلی این وبلاگ دیگه آپ نخواهد شد شاید بایستی این کار رو مدت ها پیش می کردم

راستش احساس می کنم باید یه تجدید نظر اساسی روی عقایدم انجام بدم و با یه حالو هوای دیگه برگردم

در جواب آقا یا خانم "سرخ" که بدون هیچ ردی از خودشون واسه وبلاگم نظر دادن هم باید بگم که من روی "نیچه" تعصب خاصی ندارم و به نظر من نیچه فقط یه آرمان گرا و خیال پرداز بود وصد البته برای من شدیدا" قابل احترامند

در ضمن وبلاگ "شیرکو"فیلتر شده و چون حوصله ی فیلتر شکستن ندارم اصلا"یادم نمیاد واسش چی چی گذاشته بودم تا بدونم "سرخ"(!!) عزیز در مورد چی حرف زدن

از رفیق "همت"عزیز هم که خیلی دوسش دارم معذرت می خوام کهَ دارم می زنم زیر خیلی از حرفام . شاید لیاقت "سوسیال کمونیست" بَودن رو ندارم . همین !!

+ نوشته شده در Sat 1 Dec 2007ساعت 12:54 PM توسط آرزو |

به مناسبت ۲ مرداد سالروز درگذشت احمد شاملو

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.

شاملو

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت 1:42 PM توسط آرزو |

 

کاسترو اولین منشی حزب کمونیست کوبا در سال 1965 بود که فعالیت هایش منجر به تغییر فضای سیاسی و استقرار جمهوری سوسیالیستی در کوبا شد.
 
فیدل کاسترو (Fidel Alejandro Castro Ruz) متولد 13 اوت سال 1926 رئیس جمهور فعلی کشور کوبا، اولین بار در سال 1959 پس از رهبری جنبشی که منجر به براندازی حکومت باتیستا (Fulgencio Batista) شد، به مقام نخست وزیری کوبا برگزیده شد و تا سال 1976 سمت خود را حفظ نمود. در آن سال او علاوه بر ریاست هیئت وزیران به ریاست مجلس این کشور نیز منصوب شد.

کاسترو اولین منشی حزب کمونیست کوبا در سال 1965 بود که فعالیت هایش منجر به تغییر فضای سیاسی و استقرار جمهوری سوسیالیستی در کوبا شد. در حال حاضر او بالاترین درجه نظامی در ارتش کوبا را داراست. در 31 جولای 2006 کاسترو به دلیل عمل جراحی روده، کلیه مسئولیت هایش را تا زمان بهبودی کامل، به طور موقت به برادرش (Raúl) رائول واگذار کرده است.

آغاز فعالیت های سیاسی
شیفتگی کاسترو به فعالیت های سیاسی به زمان تحصیلش در دانشگاه هاوانا بر می گردد. جو سیاسی نامناسب حاکم بر آن زمان، بستر لازم جهت تشکیل گروهک ها و احزاب مختلف در کوبا را فراهم آورده بود. میل و اشتیاق به رهبری در وجود اکثر دانشجویان موج می زد. کاسترو نیز مانند دیگر دانشجویان در فعالیت های سیاسی حضوری گسترده داشت.

در سال 1947، با قوت گرفتن ناعدالتی اجتماعی در فضای حاکم بر کوبا، کاسترو به عضویت پارتیدو ارتودوکسوس (Partido Ortodoxos) که در آن زمان به تازگی توسط ادورادو چیباس (Eduardo Chibás) تشکیل شده بود، درآمد.

این گروه هر چند در انظار عمومی چهره های مقبول و موجهی نبودند، خواسته اصلی شان اصلاح اوضاع اجتماعی و برقراری عدالت در کوبا بود. در حقیقت آنها آزادی و استقلال سیاسی، اقتصادی کوبا و رهایی اش از سلطه کشور آمریکا را هدف قرار داده بودند. علیرغم اینکه چیباس (Chibás) در آن سال در انتخابات ریاست جمهوری شکست خورد، کاسترو کماکان دنباله رو و متعهد به او باقی ماند. در سال 1951، Chibás با شلیک گلوله خودکشی کرد. به هنگام مرگ نیز کاسترو را در کنار خود داشت.


در کنار ارنستو چگوآرا
 
وجهه عمومی کاسترو
 
چهره سیاسی کاسترو با انتقادات ناسیونالیستی شدیدش به حکومت باتیستا و سلطه سیاسی آمریکا بر کشور کوبا آغاز شد و به تدریج مقامات صاحب نفوذ را متوجه خود کرد. در سال 1953 او رهبری عملیات حمله به سربازخانه مونکادا (Moncada) را عهده دار شد، این حمله با شکست مواجه شد، کاسترو دستگیر ، محاکمه و به زندان افتاد. پس از آزادی به مکزیک رفت تا بتواند آموزش های لازم به منظور عملی نمودن طرح حمله پارتیزانی به کوبا را دریافت نماید. حمله ای که در سال 1956 به وقوع پیوست.

مخالفان کاسترو او را به دلیل اعدام صدها تن از مخالفان سیاسی مورد نکوهش قرار داده و همواره از او به عنوان دیکتاتوری که حقوق بشر را نقض می نماید، یاد می کنند.

کاسترو در ابتدا خارج از کوبا، با کشور های آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی روابطی برقرار نموده بود، در سال 1961 پس از آنکه عملیات Bay of Pigs در کوبا توسط آمریکا با شکست مواجه شد، روابط خارجی دولت کاسترو با آمریکا تیره و تار شد، در عین حال روابط نزدیک تر و حسنه ای با شوروی برقرار کرد.

در سال 1991 با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، سیاست کاسترو تغییر موضع داد و از حمایت نیرو های خارجی به همکاری با سوسیالیست های منطقه از جمله هوگو چاوز (Hugo Chávez) در ونزوئلا و اوو مورالس (Evo Morales) در بولیوی روی آورد.

در داخل کوبا فیدل کاسترو سیاست های اقتصادی بسیاری با هدف متمرکز نمودن اقتصاد کشورش به اجرا گذاشته، از جمله بهسازی مزارع، اشتراکی نمودن کشاورزی و ملی سازی صنایع در کوبا. به علاوه رسیدگی به سلامت و تحصیل عمومی از جمله طرح های اجتماعی است که کاسترو در داخل این کشور به مرحله عمل درآورده است.

در برخی از جوامع بین المللی، سیاست های کاسترو را مسئول اصلی از بین رفتن اقتصاد کوبا دانسته و او را به دلیل نفاق سیاسی، سخنرانی های آزاد و عامل محرک هزاران نفر از شهروندان کوبایی برای فرار و ترک این کشور، به شدت مورد انتقاد قرار می دهند. تا کنون بیش از 600 مورد اقدام ناموفق به ترور کاسترو توسط عوامل CIA انجام پذیرفته است.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Thu 15 Nov 2007ساعت 2:11 PM توسط آرزو |

 از رفیق اقبال نظر گاهی عزیز :

چرا من بايد از شيعه يا سنی يا هر توهم ديگری دفاع کنم؟ که بگويند در سراسر تاريخ به کردها به ترک ها به لرها به عرب ها به بلوچها به ... ظلم شده و تو امروز بايد شمشير انتقام برگيری و دشمنان ملتت را سر جايشان بنشانی. و اينکه هم امروز حکومت "عرب" ها "ترک" ها "کرد" ها چگونه دمار از مردم گويا خودی در آورده مطرح نيست. ظلم بد نيست؟ از غير هم زبان بده؟ تمام حکومتهای موجود سرمايه داريند و لذا ضد شان و حرمت و آزادی انسانند اين مورد انتقاد نيست. فارسی و عربی و ترکی بودنش مسئله شده؟ بلاخره يک دانشجوی بايد محصول مطالعات و اندوخته هايش را نشان دهد. در قاموس کدام علمی يک حکومت را با توصل به زبان رئيس حکومت تعريف کرده اند؟ آيا در عصر عشاير و ايلات هستيم؟ آيا جمهوری جنايتکار اسلامی حکومت فارسهاست؟

اميدوارم کسی را نرنجانم. من خطابم کلی است. اما اينجا لازمه مشخصا رو به دانشجويانی داشته باشم که در اعتراضات راديکال و کوبنده ۱۶ آذر ۸۵ که سرخ و سوسياليستی است طرف سرود "ای رقيب" را بعنوان صدای اعتراض سر ميدهد. از اين فعلا ميگذرم که دو سرود ديگر هم به همان اندازه سنتی و بی ربط به منافع انسان و جامعه بودند که ای رقيب. اما جوانی که در جامعه کردستان زندگی کرده است و حتا نه مطالعه و تحقيق فقط پای صحبت نسل قبل از خودش بشيند روشن ميشود که مناديان سرود ای رقيب کمترين ارزشی نه برای آزادی و نه برای شان و حرمت انسان قائل نيستند. نه فقط اين که فاکت هست که آزاديخواهان را به گلوله بسته اند. مرد سالاری و گذشته پرستی و قوانين شريعيشان آنها را تماما در کنار حکومت دينی ملا عمر و خامنه ای قرار ميدهد و نه حتا در کنار ليبراليسم مرتجع غربی. سرود ای رقيب و سرود ای ايران همچون قرائت قرآن خبر از بی خبری عميق خواننده از متن دارد. وطن و خاک و نژاد و بت پرستی مستقيما توهين يه کرامت انسان است

+ نوشته شده در Sat 18 Aug 2007ساعت 11:4 AM توسط آرزو |

 

 هرگز از مرگ نهراسيده‌ام اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود. هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست که مزد ِ گورکن از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي افزون باشد. جُستن يافتن و آن‌گاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن ِ خويش باروئي پي‌افکندن ــ اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم

+ نوشته شده در Tue 14 Aug 2007ساعت 10:20 AM توسط آرزو |

ویلهم فردریش نیچه 

 من باید اوج گیرم . باید صد گام بالا تر روم اما می بینم که شما فریاد  

    می زنید که " ای انسان سر سخت مگر ما از سنگ هستیم ؟ "

اما من باید صد گام بالا تر روم و هیچکس نمی خواهد تکیه گاه من باشد .

                                                            

                                                               

                              نیچه ـ حکمت شادمان

+ نوشته شده در Wed 6 Jun 2007ساعت 6:21 PM توسط آرزو |

  •  
  • نیچه در سال ۱۸۸۲
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  • برادران، شما را سوگند می‌دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما
  •  
  • از امیدهای ابر زمینی سخن می‌گویند. اینان زهر پالای‌اند، که خود دانند یا ندانند.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Sat 28 Apr 2007ساعت 1:0 PM توسط آرزو |

((بسيار ابلهانه و مضحك است كه موسيقي فرهاد را پاپ بدانيم . آهنگ هاي او آهنگ هاي فرهاد است نه هيچ چيز ديگر . او سبك خودش را دارد نه سبك ديگري . همانطور كه در همه جاي دنيا مي گويند موسيقي بتهوون ، نه موسيقي كلاسيك بتهوون ! او يگانه بود . من سبك او را به هيچ وجه پاپ نميدانم . در كجاي موسيقي پاپ تا به حال از اشعار ابوسعيد ابو الخير ، نيما يوشيج يا شاملو استفاده شده ؟ كدام خواننده پاپ از گاندي خوانده است ؟ امروزه هر كسي كه كاري ندارد ، ميرود به سمت موسيقي پاپ ! همين خوانندگان بنجل را نگاه كنيد . با قاطعيت ميگويم كه او از اين خوانندگان پاپ نبود . او فرهاد بود . فرهاد يگانه بود . او اين آهنگ ها را براي زيبايي نگفته . هر چه كه گفته و خوانده همه زندگي خودش بوده ، خيلي ها خيلي چيزها گفته اند و بعد رنگ عوض كرده اند . اما كساني مثل فرهاد در سرزمين ما كم اند .هر كس را كه ميبيني هر روز به يك رنگ است . ولي او نه ، او گفت و پاي حرفهايش ماند و عوض هم نشد.))

+ نوشته شده در Sat 28 Apr 2007ساعت 12:48 PM توسط آرزو |

هر آنچه كه هستي، بهترين باش!!!!!!

بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
                                          ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
 اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
                                         چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
                                          ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
              كارهاي كمي كوچك
                               و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
                                                 با بردن و باختن ، اندازه ات
نمي گيرند
                                                 هر آنچه كه هستي، بهترين باش

                                                                                                         (داگلاس مالوچ) 

 

+ نوشته شده در Tue 23 Jan 2007ساعت 4:32 PM توسط آرزو |

یک اطاق تاریک ِ تاریکِ تاریک... هیچ روزنه نوری نیست به جز نور مختصر چراغی که شعله های دود سیگار را آشکار می کند. دور یک میز گرد، سه نفر نشسته اند. هر کدام مشغول صحبت از چیزی هستند. هر گاه کسی حرف می زند دو نفر دیگر او را نگاه می کنند.

نفر اول با سری بی مو و سبیل بلند، با صدایی گیرا مشغول صحبت است. او ولادمیر لنین نام دارد. رهبر انقلاب سوسیالیستی روسیه. هر از چند گاهی چیزی می گوید، مشتش را روی میز می کوبد و چشمهای ریزش را ریز تر می کند. طوری حرف می زند که انگار برای جماعت زیادی مشغول صحبت است. صحبت هایش که تمام می شود نوشیدنی اش را سر می کشد. شاید منتظر است تا کسی برایش هورا بکشد!

نفر دوم با ریش انبوه و موهای جو گندمی اش صحبت را آغاز می کند. نام او کارل مارکس است. آرام صحبت می کند و صحبت کردنش نشان از آن دارد که در عمرش بسیار بیش از آنچه که صحبت کرده باشد فکر کرده است. چشمهای گشاد و گود افتاده مارکس پس از پایان صحبت هایش به سقف دوخته می شود و آنگاه که به روی میز برمی گردد چیزی برای گفتن ندارد.

نفر سوم با صورتی زرد رنگ و چاق (آنچنان که میان مردم آسیای شرقی متداول است) دهانش به حرف زدن باز می شود. نام او مائو است. مردی چینی در حالیکه مدام دستش را در حالت عمود بر زمین بالا و پایین می برد کلمات را از دهان به بیرون پرتاب می کند. هر گاه که می خواهد تاثیر کلامش بیشتر شود دستش را بیشتر تکان می دهد. مائو تکان کوچکی به دستش می دهد و این نشان پایان حرفهایش است...

چند لحظه ای سکوت حکمفرما می شود و ناگهان در میان ظلمات، مردی از گوشه اطاق سرفه کوتاهی می کند. آنگاه جرقه ای در تاریکی می درخشد و آتش کبریت زبانه می کشد. مردی با ریش بلند و کلاهی بر سر آن گوشه نشسته است و سیگار برگش را روشن می کند. بلند می شود و به سمت جمع سه نفره فیلسوفان راه می افتد. نزدیک که می رسد، می ایستد. می گوید: شنیدم آنچه گفتید. حالا می روم به سوی میدان عمل...

لنین با نگاهی مشکوک او را از نظر گذراند، مائو با دستش فنجان نوشیدنی را کمی تکان داد و مارکس بعد از اینکه نگاهی کوتاه به سقف انداخت گفت: کی هستی؟... اسمت را به ما بگو!
مرد ریش و کلاه دار پکی به سیگار برگ زد و گفت: چه گوارا!... ارنستو چه گوارا!

***

کودکی در خیابان های کوبا، جوانی در خیابان های بولیوی، مردی در کوچه پس کوچه های آرژانتین، پیرمردی در روی صندلی چوبی جلوی در یک کافه در کنگو، در گواتمالا، در شیلی... بر تن آنها لباس هایی است با عکس چه گوارا. زمانی خود ((چه)) بود و می جنگید و حالا عکسش یادگار آن روزگار است تا هر کس با دیدن آن، یادِ روح بزرگ و افکار انقلابی ((چه)) را در خاطرش زنده کند.

***

کلاس درس تمام شده بود و چه گوارا کاغذ و خودکارش را جمع می کرد. دیگر چیزی به پایان دوره دکترا باقی نمانده بود، اما او از سوی یکی از دوستانش پیشنهاد جالبی دریافت کرده بود. مسافرتی یک ساله به کشور های آمریکای جنوبی، حرکت به سوی کوردوبا، استراحت در کنار سواحل رود آلازوف...
برای این سفر چه گوارا می بایست یکسال از دانشگاه مرخصی می گرفت.

چه گوارا و رفیقش سفر یکساله شان را با یک موتور سیکلت 500 سی سی آغاز کردند. چه گوارا فقر و بدبختی مردم آمریکای جنوبی را می دید و مسبب همه آنها را امپریالیسم آمریکا می دانست. ((چه)) آمریکای جنوبی را به صورت ملتی واحد تجسم می کرد و برای آزادی این ملت می کوشید...

پس از پایان تحصیلات پزشکی، چه گوارا دوباره مشغول سفر در نقاط مختلف آمریکای جنوبی شد.

کوبا، کشوری که مردم آن فقیر و بد بخت اند این روزها تبعیدی های زیادی را از خاک خود به بیرون می فرستد. دو برادر که یکی از آنها ریش بلندی دارد و ابهت از سر و رویش نمایان است از خاک کوبا به مکزیکو سیتی تبعید شده اند. رائول و فیدل کاسترو که ذهنشان را اندیشه های سوسیالیستی پر کرده است مشغول ساماندهی نیروهای چریکی برای انجام یک کودتا در کوبا هستند. برای همراهی با این دو برادر هیچ کس مناسب تر از چه گوارا نیست. سه انقلابی سوسیالیست در کنار هم جمع می شوند.

***

- بخوابید روی زمین!... بخوابید روی زمین!

فیدل در حالیکه با تمام توان فریاد می کشید سینه خیز به سمت عقب بر می گشت. ساحل باتلاقی بود و لباسها آغشته به گل و لای شده بود. فیدل دوباره فریاد زد: برگردید عقب، بخوابید روی زمین!!

چه گوارا پزشک گروه هشتاد نفره ای محسوب می شد که اینک بیش از پانزده نفر از آنها باقی نمانده بود. سربازی که درست جلوی ((چه)) سینه خیز می رفت، سرش را کمی بالا آورد تا فاصله باقی مانده را تخمین بزند. ناگهان صفیر گلوله ای از بالای سر چه گوارا گذشت و در مغز چریک کوبایی جا گرفت. چه گوارا بسته ادوات پزشکی را به زمین انداخت و اسلحه سرباز کشته شده را برداشت. او حالا دیگر نه یک پزشک، بلکه یک چریک انقلابی بود...

فیدل کاسترو و چه گوارا شکست خورده بودند. باید بر می خواستند و از نو تلاش می کردند. فیدل و ((چه)) سعی در جمع آوری سلاح و نیروهای محلی داشتند. ترویج افکار سوسیالیستی توسط روشنفکران باعث جذب نیروی مناسبی برای براندازی حکومت باتیستا در کوبا شده بود.

باید حمله کرد و کوبا را نجات داد... نیروهای تحت فرماندهی چه گوارا با انهدام یک قطار نظامی موفق به تصرف سانتا کلارا شدند و سربازان فیدل کاسترو چندی بعد هاوانا را تصرف کردند. باتیستا به مانند هر دیکتاتور دیگر گریخت. دولت سوسیالیستی کوبا به رهبری فیدل کاسترو تشکیل شد.

کوبا آزاد شد... حالا صدای گیتار از هر گوشه بر می خواست و نوید شادی می داد. صدای پیانوی کهنه دوباره طنین انداز می شد و سیاه پوستی که کلاه به سر داشت مهارتش را در نواختن نشان می داد. گاهی هم لبخند می زد و دندان های سفیدش نمایان می شد. کافه ها رونق گرفت. مردی عینکی در حالیکه سیگار برگ کلفتی به دست داشت با آهنگ زیبای ترومپت روی صندلی اش تکان می خورد. در خیابان ها عکس ((چه)) روی دیوار بود... اکنون بهتر از هر زمان دیگری می توان رقصید... فیدل برای مردم دست تکان می دهد... اما ((چه)) کجاست؟

... اندیشه های انقلابی چه گوارا پایان نیافته است. او اینک عازم کنگو می شد تا در حمایت از پاتریس لومومبا به شورش های انقلابیون کنگو کمک کند. اندیشه های سوسسیالیستی ((چه)) تطبیق کاملی با اندیشه های پاتریس لومومبا داشت. لومومبا تحت تاثیر اندیشه های مائو و مارکس به ایجاد حکومت سوسیالیستی می اندیشید و انقلاب اکتبر در روسیه تلنگری بزرگ بود.

زندگی چه گوارا سپس به سفر کردن در کشور های جهان گذشت. سپس به کوبا باز گشت، اما او که دست راست فیدل کاسترو محسوب می شد خود را از نظر ها پنهان می کرد. شاید آماده رفتن به جای دیگری بود. شاید اندیشه ای دوباره برای جنگهای چریکی و مبارزات انقلابی داشت. سپس ((چه)) که اینک سن را از مرز چهل گذرانده بود عازم بولیوی شد، در حالیکه این بار نه یک چریک ناشناخته بلکه رهبری بزرگ و کاملاً تحت نظر سازمان سیا بود...

نیروهای چه گوارا در نبرد های کوهستانی در بولیوی به پیروزی هایی دست یافتند، اما حضور فعال نیروهای آمریکایی مانع بزرگی برای یک انقلاب سوسیالیستی به شمار می آمد. اوضاع خیلی خوب پیش نمی رفت و ((چه)) اصلاً راضی نبود. شاید می توانست در کوبا بماند و راحت به سیگار برگش پک بزند. اما او یک انقلابی بود.

عاقبت روزی رسید که نظامیان دولت بولیوی محل اقامت چه گوارا را شناسایی و محاصره کردند. نبرد دوباره ای آغاز شد. این بار چه گوارا خود را به شکست نزدیک می دید. گلوله ای به پایش خورد و در حالیکه توان راه رفتن نداشت خود را تسلیم کرد...

ساعتی بعد چه گوارا دست بسته در انتظار اعدام بود. سربازان به خط شدند. ((چه)) دلش می خواست سیگار بکشد. اما نمی توانست. نگاهی به جیب پیراهن طوسی رنگش کرد که تهِ سیگار برگی از آن بیرون زده بود. سربازی جلو آمد و چشم چه گوارا را با دستمالی سیاه بست. سربازان آماده شلیک بودند...
ناگهان ((چه)) با تمام وجود فریاد زد: شلیک کنید ترسو ها! شلیک کنید!... شما یک مرد را می کشید!!
صدای گلوله ها در سالن اعدام پیچید...

***

همه در کافه مشغول رقص اند. صدای موزیک قطع نمی شود. دامن سرخ و چین دار دختری بالا و پایین می پرد و کفش های مرد سیاه پوست که سبیل پر پشتی دارد برق می زند. پیرمردی نوشیدنی اش را سر می کشد و مرد چاقی در ترومپت می دمد. رقص و پایکوبی ادامه دارد.

پسرکی در گوشه کافه نشسته است و تماشا می کند. عکس چه گوارا هم روی لباس پسرک انگار که مشغول تماشاست...

***

از میان تاریکی های اطاق صدای پایی به گوش می رسد و نور آتش سیگار برگ از میان تاریکی دیده می شود . چه گوارا پیش می آید و در نزدیکی جمع سه نفره می ایستد. لنین، مارکس و مائو بلند می شوند و برای انقلابی سوسیالیست دست می زنند... زنده باد چه! زنده باد چه!... زنده باد چه!!...

+ نوشته شده در Thu 11 Jan 2007ساعت 11:3 AM توسط آرزو |

ترديد

 

 

T-shamloulife.jpg 


او را به رويای بخارآلود و گنگ ِ شام‌گاهي دور، گويا ديده بودم من ...

لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش در نعره‌های دوردست و سرد ِ مه گم بود.

لبخند ِ بي‌رنگ‌اش به موجي خسته مي‌مانست; در هذيان ِ شيرين‌اش ز دردي گنگ مي‌زد گوييا لبخند ...


هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاه‌اش کردم، از اعماق ِ نوميدي صدايش کردم:

                                                                   «ــ اي پيدای دور از چشم!
«ديري‌ست تا من مي‌چشَم رنجاب ِ تلخ ِ انتظارت را
«رويای عشق‌ات را، در اين گودال ِ تاريک، آفتاب ِ واقعيت کن!»


وآن دَم که چشمان‌اش، در آن خاموش، بر چشمان ِ من لغزيد
در قعر ِ ترديد اين‌چنين با خويشتن گفتم:

«ــ آيا نگاه‌اش پاسخ ِ پُرآفتاب ِ خواهش ِ تاريک ِ قلب ِ يأس‌بارم نيست؟ 
«آيا نگاه ِ او همان موسيقي‌گرمي که من احساس ِ آن را در هزاران خواهش ِ 
                                                                 پُردرد دارم، نيست؟
«نه!
«من نقش ِ خام ِ آرزوهای نهان را در نگاه‌ام مي‌دهم تصوير!»


آن‌گاه نوميد، از فروترجای قلب ِ ياءس‌بار ِ خويش کردم بانگ باز از دور:
                                              
                                               «ــ اي پيدای دور از چشم!...»


او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را
اما صدايش با صدای عشق‌های دور ِ از کف رفته مي‌مانست...


لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش، از تاروپود ِ محو ِ مه پوشيد پيراهن.
گويا به رويای بخارآلود و گنگ ِ شام‌گاهي دور او را ديده بودم من...

 

+ نوشته شده در Fri 8 Dec 2006ساعت 8:59 AM توسط آرزو |

 
 
نیچه در سال ۱۸۸۲
نیچه در سال ۱۸۸۲

 

 
 
مي خواهم بشريت را به تصميم هايي وادارم كه به سراسر آينده بستگي دارد. شايد چنين پيش آيد كه همه هزاره ها، والاترين عهد و پيمان هاي خود را بنام من ببندند.
 

فريفته نوع و سبك من شده اي، و در پي من سفر مي كني؟

صادقانه به راه خود برو،

خواهي ديد كه – آهسته، آهسته – از من پيروي مي كني!

 

براي فهم نظرات نيچه، شيوه ي نوشتن او و طرز بيان ديدگاه هايش (سبك او) همان قدر مهم است كه توجه به چيزي كه مي گويد (محتوا). اين امر، به ويژه با توجه به برداشت  نيچه از حقيقت، تاويل آثار او را با دشواري هاي عظيمي رو به رو مي كند. مساله يي كه نيچه ما را به بررسي آن فرا مي خواند اين است كه آيا اصول موضوعه ي منطق به كار درك واقعيت مي آيند يا اين كه آن ها صرفا وسايلي هستند كه ما به كمكشان واقعيت (از جمله خود مفهوم «واقعيت») را مي آفرينيم (خواست قدرت، 516). او مي گويد، حقيقت چيزي نيست كه بايد «يافته» يا «كشف» شود، بل چيزي است كه «بايد آفريده شود و فرايندي را نامگذاري كند»؛ شناساندن حقيقت «نوعي تعيين فعالانه است و نه آگاه شدن از چيزي كه به خودي خود قطعي و تعيين شده است. واژه ديگري است براي خواست قدرت» (خواست قدرت، 552).

نيچه مي گويد، آنچه كه بايد بيشترين علاقه را در ما به وجود آورد اين نيست كه آيا تفسير ما از جهان، حقيقي است يا دروغين ( اين را هرگز به طور مطلق نمي توان دانست)، بل اين است كه آيا اين تفسير، خواست قدرت را براي نيرومندي و كنترل جهان پرورش مي دهد، يا هرج و مرج و ناتواني را. نيچه اين نكته را درباره ي ارزش ها و احكام اخلاقي نيز صادق مي داند. او مي گويد، تحليل ما درباره ي اين ارزش ها و احكام بايد نه بر «ادعاي حقيقت داشتن » عرفي آن ها، بل بر اين مساله تكيه كند كه آيا آن ها شكل هاي غني، نيرومند و سرشار زندگي را منعكس مي كنند يا شكل هاي ناتوان، فرسوده و تباهي آور را.

نيچه آثار خود را تحصيل شك، دل بري و بي باكي مي ناميد. او مي گفت، انديشه او درباره زندگي ممكن است نه تنها مايه ي تسلا  بل مايه گمراهي نيز باشد، اما سخن گفتن «غير اخلاقي، فوق اخلاقي، به «فراسوي نيك و بد» رفتن» همين است (انساني بسيار انساني، پيشگفتار). او سپس مي گويد، نوشته هايش براي برانگيختن مردم به واژگوني و ارزيابي دوباره ي همه ارزشها پيشين (نيك، بد، عادلانه، ناعادلانه و غيره) طرح شده اند. نيچه مي پرسد آيا تجربه ي او از زندگي تنها تجربه شخصي اوست يا اين كه معناي عام تري دارد (انساني بسيار انساني، بخش6). نيچه خود نمي تواند به  اين پرسش پاسخ دهد. او در اوخر زندگي خود پي برد كه سرنوشت او اين است كه «پس از مرگ به دنيا بيايد». فلسفه ي «فراسوي نيك و بد» او خطاب به شنونده ي ناشناسي است كه در آينده جاي دارد، آينده يي كه او مي تواند تنها آن را بشارت و پيش آگاهي دهد. يكي از معاني ابرانسان در آثار او همين است: آناني كه از پسِ «انسان» مي آيند هم آنان اند كه از پسِ (كه به معني «برفرازِ»، «آن سويِ» و «فراسوييِ» نيز هست) نيچه مي آيند.

اگر بدانيم نيچه كيست، مي توانيم تعيين كنيم كه ما پيش از او آمده ايم يا پس از او، با او هستيم يا بر او. مهم ترين هدف فلسفه نيچه ايجاد خودسالاري در خوانندگان است. اين كه او پيشگفتار آنك انسان را با پاره متن مهمي از چنين گفت زرتشت به پايان مي برد، خالي از معنا نيست. زرتشت پس از تحمل ده سال تنهايي بر انسان فرود مي آيد تا معني مرگ خدا را آموزش دهد. اما آنچه او مي جويد نه پيرو و نه مريد بل همراه و همافرين است:

« شما آن گاه که مرا يافتيد  هنوز خودرا نجسته بوديد. مومنان همه چنين اند. ازين رو ايمان چنين کم بهاست.

اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.  وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد،  نزد شما  باز خواهم آمد. »

نيچه خود بر اين باور بود كه انسان هاي مدرن نمي توانند نوشته هايش را بفهمند، و او پيش از همه براي شنونده ي آينده و «پسا مدرن» مي نويسد. براي مثال، در پيشگفتار تبارشناسي اخلاق مي گويد براي فهم كار آمد آثار او لازم است كه خواننده در «هنر تاويل» «مهارت» داشته باشد. فراگيري اين هنر به چيزي نياز دارد كه انسان مدرن فاقد آن است: تامل. نيچه جايي ديگر نوشته بود كه بدترين خوانندگان آنان اند كه چون «سربازان غارتگر» عمل مي كنند، يعني از هر جا كه دستشان برسد تكه يي بر مي دارند. راه مطالعه ي دقيق و انتقادي آثار او، دنبال كردن سير انديشه ي او و درك وظايفي است كه براي خود چون فيلسوف تعيين مي كند.

خواندن آثار نيچه خطرات عظيمي دارد. در جريان اين كار ممكن است به سلامت خود لطمه ي جدي وارد كنيم. همچنين ممكن است نظرات او را نادرست تعبير كنيم و آن ها را خارج از متن بخوانيم. نيچه بر اين ديدگاه خود درباره ي جهان كه هيچ «واقعيت در خود»ي وجود ندارد و تنها تفسيرهاي اين به اصطلاح واقعيت وجود دارد (فراسوي نيك و بد، 108) تاكيدي خاص داشت.

+ نوشته شده در Sun 8 Oct 2006ساعت 9:40 AM توسط آرزو |

 
 
فرانسه دوباره به كامو روي آورده است 
                                                                    
023931.jpg
در ژانويه سال۱۹۶۰ مرگ تراژيك نويسنده و متفكر مشهور فرانسوي «آلبر كامو» برنده جايزه نوبل ادبي، در يك سانحه رانندگي به همراه دوست و ناشرش «ميشل گاليمار» به وقوع پيوست و آنچه كه از لاشه منهدم شده ي اتومبيل به دست آمد نسخه دست نويسي بود از رمان نيمه تمام او به نام «آدم اول».

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Sat 23 Sep 2006ساعت 10:14 AM توسط آرزو |

سارتر در 1905 به دنیا ﺁمده است و 2005، سال جاری مسیحی ، صدمین سال تولد فیلسوف ﺁزادی است . یاد کردن از او ، دلیل دوم و سومی نیز دارند : در روزهای بعد از جنگ دوم جهانی که اروپا ویران شده و مرگ میلیونها تن و ﺁن ویرانی عظیم توجیه نمی پذیرفت و انسانها ، نه درخود که در بیرون از خود، دنبال مقصر می گشتند و در درماندگی ، خویشتن را به بی تفاوتی و کارپذیری می سپردند، قلم او بود که به انسان اروپائی میﺁموخت : بعنوان انسان ، مسئول ساختن یا ویران کردن سرنوشت خویش است . باز قلم او بود که به انسان اروپائی می ﺁموخت : جبرگرائی خویشتن را به حکم قدرت جبار سپردن و بدست خود خویشتن را ویران کردن است . انسان موجودی است که می تواند از محدود کننده ها خویشتن را ﺁزاد کند . پس مسئولیت پی ﺁمدهای ( جنگ و مرگ و ویرانی و...) تن دادن به جبر هر جباری ، بر عهده خود او است. تنها انسان مسئولیت شناس می تواند ﺁزادی خویش را قدر شناسد . ﺁن کس که اختیار سرنوشت خود را به قدرتمدارها می سپرد و بی تفاوتی را رویه می کند، خود را از ﺁنچه دارد، از نعمت گوهر ﺁزادی و مسئولیت محروم می کند .

اما دلیل سوم اینست که در نخستین سال اقامت در اروپا، در سال 1964 ، بهنگامی که سران نهضت ﺁزادی ، ﺁیة الله طالقانی و مهندس بازرگان و دکتر سحابی و ... را زندانی کرده بودند ، به سراغ او رفتم و از او خواستم ریاست کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران را بر عهده بگیرد . پیشنهاد را نخست با ژاک برگ ، استاد کلژ دو فرانس در میان گذاشتم . او سارتر را شخصیتی معرفی کرد که تحت ریاست او، شخصیتهای فرانسوی با گرایشهای نایکسان حاضر می شوند عضویت کمیته دفاع از زندانیان سیاسی را بپذیرند . سارتر خواست پرونده ای پیرامون وضعیت زندانیان به دفتر او تسلیم کنم . پس از مطالعه پرونده ، او ریاست کمیته ای را که شخصیتهای علمی و ادبی و سیاسی فرانسه عضو ﺁن شدند ، پذیرفت و تا مرگ ، در 1980، این کمیته از زندانیان سیاسی ایران دفاع کرد . قرار ما (مدافعان ایرانی زندانیان سیاسی) با کمیته سارتر بر دفاع عمومی از زندانیان سیاسی بود . بهنگام تشکیل کمیته ، سران نهضت ﺁزادی در معرض محاکمه بودند و کمیته از ﺁنها دفاع کرد . بعد ، نوبت به دستگیری مارکسیستها و محاکمه ﺁنها رسید ، از گروههای مختلف مارکسیستی دفاع شد . این بار، اعضای گروههای مذهبی و مارکسیستی و ملی دستگیر می شدند ، کمیته از ﺁقایان خمینی و منتظری و دیگر روحانیان تا اعضای حزب توده و از مجاهد خلق و فدائی خلق تا ملی گراها و گروههای سیاسی دیگر ، بدون تبعیض و تمایز ، دفاع کرد .

رژیم شاه بسیار کوشید این کمیته را بی اثر کند اما نتوانست . ناتوانی ﺁن رژیم دو علت داشت : یکی این که هر اطلاعی ، پیش از ﺁنکه موضوع اقدام کمیته شود، به دقت، تا اطمینان از صحت ﺁن ، بررسی می شد و دو دیگر این که دفاع از همگان، بدون تبعیض و تمایز بعمل می ﺁمد .

و امروز ، گروهی از زندانیان ﺁن روز که کمیته سارتر از ﺁنها دفاع کرد ، جانشین رژیم شاه شده و در شقاوت و سبعیت گوی سبقت از هر سبع و شقی را ربوده اند . گروهی دیگر از زندانیان ﺁن روز بدست این سبع ها و شقی ها اعدام شده اند و گروه دیگری به تبعید بازگشته اند .

زمان شگفت شاهدی است : زمان شهادت می دهد که راه و روش ﺁنهائی برحق است که حساب حقوق انسان را – که ذاتی او هستند - از حساب طرز فکر و تمایل سیاسی او جدا می کنند و از همه ﺁنها که، بعنوان انسانی که حقوقشان مورد تجاوز قرار می گیرد، بدون تبعیض، دفاع می کنند. اگر انسانها میان دفاع از حقوق زندانی و تمایل سیاسی و نیز موقعیت طلبی یا یابی او فرق بگذارند ، هم می توانند در دفاع همگانی از قربانیان استبداد شرکت کنند و هم نگران ﺁن نباشند که مبادا دفاع از حقوق زندانی به او، ﺁن موقعیت سیاسی را ببخشد که به جامعه زیان رساند . هم اکنون ، دفاع از گنجی - بنا بر اطلاع در 31 تیر همچنان در اعتصاب غذا است - و دیگر زندانیان سیاسی، اگر در بند سود و زیان سیاسی بماند، ناکامی ببار می ﺁورد . این دفاع فارغ از چشمداشتهای سیاسی و بزرگ و کوچک کردن زندانی ، می باید انجام بگیرد تا پیروزی ، پیروزی انسان بخاطر برخورداری از حقوق خویش باشد .

16 سال فعالیت ، بدون یک مورد خطا و موفقیتی چنان کامل، تجربه ای است برای ﺁنها که به دفاع از حقوق انسان در ایران و زندانیان سیاسی روی می ﺁورند.

خاطره سارتر گرامی باد .

+ نوشته شده در Thu 21 Sep 2006ساعت 11:32 AM توسط آرزو |

کمونیسم مکتبی سیاسی و اجتماعی است که در قرون نوزده و بیست ظهور کرد و بویژه در قرن بیستم از تأثیرگذارترین مکاتب سیاسی جهان بود.

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید !

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Wed 13 Sep 2006ساعت 9:58 AM توسط آرزو |

چه گوارا

 
ارنستو چه گوارا
بزرگ شود
ارنستو چه گوارا

دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (زاده ۱۴ ژوئن، ۱۹۲۸ - درگذشته ۹ کتبر، ۱۹۶۷) که معمولاً به‌عنوان چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، یک انقلابی مارکسیست ِ متولد آرژانتین بود.

گوارا یکی از اعضاء جنبش ۲۶ ژوئیه ِ فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا به‌دست آورد. گوارا چندین پست‌ مهم را در دولت جدید کوبا بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب‌ در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چه‌گوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرح‌ریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح می‌داد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما بهرصورت او به‌وسیلهٔ ارتش بولیوی در نزدیکی واله‌گرانده در سانتا کروز دلاسیه‌را کشته شد. تفاصیل مرگ او هنوز هم مبهم هستند، ولی خیلی‌ها باور دارند که دولت بولیوی از قصد گوارا را کشت تا از اجرای یک محاکمهٔ عمومی برای او جلوگیری کند.

پس از مرگ گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگ‌آوری بی همتا تبدیل به قهرمان جنبش‌های انقلابی سوسیالیست‌ی جهان سوم شد. وی هم‌چنین تصویری محبوب برای انقلاب و جناح چپ در فرهنگ غربی است.

 

چه گوارا در بوئنوس آیرس زاده شد و در آغاز ارنستو گوارا نام داشت. پدر او «ارنستو گوارا لینچ» ایرلندی و مادرش «سلیا دولاسرنا» اسپانیایی بود. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش‌های شدید چپ و تمایلات آزادیخواهانه بودند. خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتی» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ‌های داخلی اسپانیا بودند. ارنستو گوارا دولاسرنا - نام کامل چه _ در چهاردهم ژوئن ۱۹۲۸ در آرژانتین زاده شد.

چه گوارا (زاده ۱۴ ژوئن، ۱۹۲۸ - درگذشته ۹ اکتبر، ۱۹۶۷) که معمولا به‌عنوان چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، یک انقلابی مارکسیست ِ متولد آرژانتین بود.

 

  • «من نه یک مسیحی هستم و نه یک بشردوست. من هرچیزی برعکس یک مسیحی هستم، و بشردوستی در مقایسه با آن‌چه من باور دارم بی‌ارزش به‌نظر می‌رسد. من به‌جای این‌که اجازه بدهم به یک صلیب میخ‌کوب شوم، با هر سلاحی که دستم به آن برسد می‌جنگم.»
  • «در یک انقلاب، انسان یا پیروز می‌شود یا می‌میرد.»
  • «یک، دو، سه. ویتنامی دیگر خلق کنیم.»
  • «پیش به سوی پیروزی برای همه»
  • «ﭽﮫ مرگ ﭽﮫ وطن ، ڀیروز خواهیم شد

+ نوشته شده در Thu 31 Aug 2006ساعت 10:27 AM توسط آرزو |

درباره ويكتور خارا و موسيقى اعتراض
 
 
بارانى بر خانه هاى بى سقف
086499.jpg
ويكتور خارا سمبل انقلاب شيلى است. نام او كنار نام هايى چون سالوادور آلنده و پابلو نرودا در تاريخ شيلى مى درخشد. با گذر زمان، ياد او نه تنها كمرنگ نشده است كه هر روز در سراسر جهان مشتاقان بيشترى براى اطلاع از زندگى و آثار او سر برمى دارند.
او زبان ناطق انقلاب شيلى است. مثلث خارا، آلنده و نرودا مثلث موسيقى سياست و شعر ركن انقلاب شيلى است. هر كجا كه ويكتور با گيتارش پا مى گذارد موج انقلاب برمى خيزد. آواز هايش را هم شبانه زير پنجره ها با گيتار مى  خوانند هم در سنگر ها، معادن و كارخانه ها. چون او با زبان همين مردم سخن مى گويد. به زبانى كه مردم ساده عامى مى فهمندش او از ساده ترين كلمات استفاده مى كند و ترانه هايش عارى از لفاظى و دشوارى هاى كلامى اند. او از ميان توده هاى رنج كشيده شيلى برمى خيزد. بسيارى از آواز ها را از مادرش كه يك خواننده محلى بوده آموخته است و موسيقى فولكلور را تا عميق ترين ريشه ها و بافت ها مى شناسد. موسيقى او كه امروزه تحت عنوان موسيقى اعتراض طبقه بندى مى شود و روشى مهم است در دهه ۷۰ براى شناساندن مفهوم انقلاب، برابرى و ساير مفاهيمى كه ميان كتاب ها بسيار دشوار  بوده اند براى مردم محروم شيلى.
«موسيقى اعتراض» دهه ۷۰ شيلى به سه دوره تقسيم مى شود. اولين «سروده هاى اعتراض» متعلق به وايلتا پارا است، يك خواننده زن كه در سراسر شيلى سفر مى كند و به دنبال آهنگ هاى فولكلور سرزمينش مى گردد و درباره وضعيت اجتماعى شيلى ترانه مى سرايد.
دومين دسته خوانندگان معترض با اهداف مشخص تر سياسى به وجود مى آيند. آنها به حزب اتحاد مردمى وابسته هستند و به گروه هاى آزاديخواه كمك مى كنند و سعى در ايجاد تغييرات سياسى و اجتماعى دارند. گروه سوم از آغاز حكومت آلنده شروع به فعاليت مى كنند در اين دوره موسيقى شيليايى و در راس آن خارا در پى توضيح مفاهيم سياسى برمى آيد. اما تمامى اين اعتراض ها در سال ۱۹۷۳ در پايان سه سال حكومت دموكرات آلنده و با به قدرت رسيدن پينوشه در شيلى خاموش مى شود. در تمامى زندگى شخصى و هنرى ويكتور خارا مى توان جست وجوى عدالت و آزادى را از طريق هنر مشاهده كرد. او رودرروى عوامل فشار مى ايستد و تير هاى زهر آلود ترانه اش مستقيم قلب ديكتاتورى و بى عدالتى را هدف مى گيرد. او از اداى بى پرواى نام ها نمى ترسد «تو بايد پاسخگو باشى آقاى پرس سوخبيس». آثار و زندگى او با زندگى مردمش عجينند. او كاملاً درگير نبرد مردمش است و همين پيوستگى و هماهنگى است كه او را از يك خواننده به يك اسطوره بدل مى كند. خارا شديداً بر ضد كشتار در سرزمينش اعتراض مى كند. موسيقى او هم وزن بارانى است كه بر سرزمين شيلى، بر دشت ها و خانه هاى بى سقف مى بارد. ويكتور خارا در ۲۸ سپتامبر ۱۹۳۲ متولد مى شود. گيتار زدن و خواندن را از مادرش مى آموزد. آغاز فعاليتش با تئاتر هاى فولكلور است و گرچه به خاطر بسيارى از آثار تئاترى اش جايزه مى گيرد اما سرانجام موسيقى را براى بيان احساسش و نظراتش بهتر برمى گزيند. در مورد سال هاى ۶۰ نخستين ترانه اش را با نام «پالوميتا دوستت دارم» با مضمونى عاشقانه تصنيف مى  كند. آواز هاى عاشقانه در مجموعه آثار او نقش بسزايى دارند. ويكتور عاشق است. عاشق مردمش، عاشق سرزمينش، عاشق همسر و فرزندانش. او پيش از آنكه شاعر، خواننده يا كمونيست (مبارز) باشد عاشق است.
تعريف عشق در ترانه هايش مفهوم عشقى را كه جامعه سرمايه دارى در همان زمان تبليغ مى كند بى ارزش مى كند. نه اينكه از عشق استفاده ابزارى مى كند نه، عشق براى او معنايى تعهد، فداكارى و نبرد دارد و معشوق، عارى از جاذ به هاى بورژوايى همراهى است كه دوشادوش او نبرد مى كند تا  آينده اى بهتر را رقم بزند و جامعه اى را بسازد كه در آن برابرى و عدالت حاكم باشند. از سويى ديگر وقتى او از عشق سخن مى گويد عشق به كار به زمين و به نبردش را نيز بيان مى كند. عشقى عميق و جهانى كه با صداقت و حسى شاعرانه بيان مى شود. احساسات و اشعار او از طبيعى ترين و روز مره ترين وقايع زندگى تغذيه مى كنند. نقش او به عنوان انسان سوسياليست او را وامى دارد كه براى ساده ترين چيزها بخواند. او با تمام خون روستايى اش براى خيش، بيل و داس ترانه مى خواند براى ساخته هايى كه براى بشر لازمند و بدون آنها هرگز پيشرفت  ممكن نمى شود و به ساخته هايى كه انسان مى سازد تا زندگى اش را بسازند. ويكتور متعلق به طبقه رنج كشيده است. طبقه فقير شيلى كه از نخستين حقوق انسانى هم محروم هستند. شايد براى همين است كه تمام شعر هاى او زمينه هاى قابل لمس و واقعى دارند و باز شايد براى همين است كه او اين قدر واژگان زبان را خوب مى شناسد و آنها را به كار مى برد. براى او مفهوم توده ها مفاهيمى مجرد در كتاب ها نيستند. او ميان اين توده ها بزرگ شده است و رنج و دردشان را مى شناسد. مردى با ريشه روستايى كه تنها سلاحش گيتارش است و تا آخرين لحظه در سنگر ترانه اش مقاومت مى كند. كلمات او دقيقاً در موقع مناسب انتخاب مى شوند و او به لطف واژه گزينى خاصش به چيزى دست مى يابد كه رسيدن به آن در يك ترانه بسيار مشكل است و آن فضاسازى است. فضاسازى او محصول تعامل ميان فرم و محتواى شعرى است.
او از يكسرى كليشه هاى تصويرى استفاده مى كند، كليشه هايى كه مردم كوچه و بازار با آن آشنا هستند. مثلاً براى نشان دادن چهره طنزآميز طبقه مرفه از كلمات قالبى مثل «هواى پاك، فضاى سبز و پولدار » استفاده مى كند. بعضى كلمات او در اسپانيايى وجود خارجى ندارند مثل اسم مارك يك تلويزيون يا كلماتى كه تركيبى از اسم يك شركت و درجه اى ارتشى هستند. او صرفاً اين گونه كلمات را برمى گزيند تا نابرابرى موجود را به زبان ساده توضيح دهد. براى او زندگى در محله هاى لوكس وقتى اين همه مردم فقير در شيلى وجود دارند تنها طنز تلخى را ترجمان مى تواند باشد.
086502.jpg
او نبردش، كار و زندگى را باور دارد. باورى كه در تمامى كلماتى كه برمى گزيند به بهترين وجهى بارز است. آواز او در قلب كارگران ميهنش نفوذ مى كند و عشق به نبرد را در آنها برمى انگيزد. ترانه هايى مثل «سرودى براى معدنچى» يا «دعايى براى كارگر» دقيقاً سرود هايى براى نبرد هستند و خود نيز نتيجه نبردى هستند كه طبقه كارگر شيلى آن را شكل داده است. يكى از ويژگى هاى ويكتور اين است كه هميشه لحظه مناسب براى تولد يك سرود را درست تشخيص مى دهد و شعر و آهنگ مناسب لحظه را هم. سروده هاى او به خاطر آزاد انديشى و ايده هاى كمونيستى شان معروف هستند. تفكرات سياسى او در بسيارى از سروده هايش واضح است. آواز هاى او از آرزو هايش درباره آينده مردم شيلى سخن مى گويد.
همسر او جوآن ترنر كه يك بالرين انگليسى بوده است، مى گويد: «در دهه هاى ۵۰ و ۶۰ تهاجم فرهنگى از اروپا و آمريكا خيلى شديد بود. فرهنگ خود شيلى و فرهنگ فولكلور به ديده تحقير نگريسته مى شدند.» او كه موسسه اى با نام «اداى دين به ويكتور خارا» در سانتياگوى شيلى بر پا كرده است عقيده دارد كه فعاليت ويكتور در راه اعتلاى فرهنگ شيليايى و فرار از وابستگى فرهنگى بود. «اما بيشترين تلاش با سر كار آمدن پينوشه در شيلى بر باد رفت و حالا با پديده جهانى شدن اوضاع بدتر هم خواهد شد.»
ويكتور سروده هايش را در وزن هاى محلى شيلى مى آفريند تا چهره فرهنگى را و هويت ملى كشورش را در ميان كشور هاى جهان حفظ كند.
ويكتور و يار جدانشدنى اش گيتار دشت هاى شيلى را زير پا مى گذارند تا مردم فقير شيلى را به انقلاب و به همكارى با «اتحاد مردمى» و سالوادور آلنده برانگيزند.
او در تمام عمر ۴۱ ساله اش از هنرش به خصوص موسيقى براى اعتراض عليه بى عدالتى استفاده مى كند و گرچه اين اعتراض براى او به قيمت زندگى اش تمام مى شود هنوز اشعارش و ترانه هايش بر انسان هايى كه حق را مى جويند تاثير  مى گذارد. ابراز نارضايتى و محكوم كردن عامل فشار دو ركن مهم در سروده هاى اوست. او سرود مى خواند و دشمنان در انتظار روز انتقام تمام خشم شان از آگاهى كارگران و بيدارى مردم را بر هم مى انبارند. او اين نفرت را حس مى كند اما هيچ چيز او را از ادامه دادن راهى كه آغاز كرده است بازنمى دارد. او هرگز مجيز كسى را نمى گويد، هرگز مردمش را با خلق موقعيت   هاى فوق  العاده نمى فريبد، تنها وجدان حق جويش را به كار مى گيرد تا تعهدش را به انقلاب به انجام برساند. شعرهاى پايانى او سرشار از نااميدى هستند او بر انقلابى افسوس مى خورد كه با اين همه شور شروع مى شود و اينگونه به پايان مى رسد. او بر خون اين همه انسان كه در راه آزادى بر زمين مى ريزد افسوس مى خورد.
سرانجام ۱۱ سپتامبر، روز كودتاى پينوشه فرا مى رسد. هزاران تن را در استاديوم زندانى مى كنند. بعضى ها را در رختكن ها شكنجه مى دهند، ويكتور را هم.
حكومت دموكرات آلنده سرنگون مى شود. سياهى فضاى شيلى را در برمى گيرد ديكتاتورى پينوشه آغاز شده است. ۱۴ سپتامبر ويكتور از دوستانش كاغذ و قلم مى خواهد. آخرين ترانه اش با نام «بيانيه» را مى نويسد. اين وصيتنامه او هم محسوب مى شود. هنگامى كه چند نظامى براى بردنش مى آيند شعر را به يكى از رفقايش مى دهد. چند نفر شعر را حفظ مى كنند. قرار مى شود هر كس از استاديوم زنده بيرون آمد، شعر را چاپ كند. ديگر هيچ يك از آنها ويكتور را نمى بينند.
يك هفته بعد يك جوان كمونيست خبر مرگش را براى خانواده اش مى آورد. همسرش مى گويد «بر سينه اش يك جاى زخم عميق بود، دست هايش انگار از بدنش جدا شده بودند. او همسرم بود... عشقم... ويكتور. روز ۱۵ اكتبر كه با كشتى همراه دو دخترم مانوئل و آماندا كه ۱۳ و ۹ سال داشتند شيلى را به مقصد انگلستان ترك كردم، مى دانستم بخشى از من با مردى كه جسد شكنجه شده اش در تابوتى در گورستان عمومى سانتياگو دفن شده بود براى هميشه مرده است.» نيروهاى كودتا حتى شهامت اين را نداشتند كه حقيقت را بگويند. آنها جسد ويكتور خارا را در يكى از خيابان   هاى شيلى رها كردند تا نشان دهند كه او در يك درگيرى خيابانى كشته شده است. آنها از او مى ترسيدند. از مرده اش هم.
مى خواستند نام ويكتور خارا نماند اما نتوانستند. شعرهاى او با خون هزاران كارگر شيليايى آبيارى شده بود و در بطنش خون خود او بود كه در راه انقلاب ريخته شده بود. گذر زمان هرگز صداى گرفته او را خاموش نكرده است. هنوز سرود «پيروز خواهيم شد» (Venceremos) او را كه سرود مخصوص حزب اتحاد مردمى است بسيارى زمزمه مى كنند:
«ما پيروز خواهيم شد
و زنجيرها چاره اى جز گسستن نخواهد داشت
آينده از آن سوسياليست ها خواهد بود
و ما كنار هم، تاريخ را متحقق خواهيم كرد»
ويكتور كشته شد اما همان طور كه سالوادور آلنده در آخرين جملاتش در كاخ مونه دا بيان كرد «صداهايى كه از حق و عدالت سخن مى گويند هيچ گاه خاموش نخواهند شد.» و ويكتور اين ترجمان عشق، حق و عدالت نه در تاريخ انقلاب شيلى كه تا روزى كه آخرين آزاديخواه زنده است به زندگى اش ادامه خواهد داد.

+ نوشته شده در Sun 27 Aug 2006ساعت 5:26 PM توسط آرزو |



و مردی که از خوب سخن می گفت در حصار بد به زنجیر کشیده شد.
چرا که خوب فریبی بیش نبود وبد بی حجاب به کوچه نمی شد.

Home
Email
Night Skin